كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

628

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

و گل و لاى به مرتبه‌اى كه سمند بادپيما را به سينه برمىآمد و آتش قتال چنان اشتعال داشت كه آب تيغ خون‌افشان به گردن مىرسيد ، بلكه از سر مىگذشت . اما مردان مرد و دليران ميدان نبرد داستان رستم دستان را پايمال نسيان ساخته سرگذشت هفت‌خوان را از سر مازندرانيان ديوسار بيرون بردند و چون راهها به واسطهء جنگل ولاى گشاده نبود و در مضيق طريق آن عبور و مرور لشكر منصور دشوار مىنمود هر سردار به زخم تيغ صاعقه‌كردار غنيم خود پس نشانده پيش مىرفت . ناگاه در اثناى راه فوجى از سپاه مخالف كمين غدر گشاده در برابر شيخ منصور قزاق پيدا شدند و راهها بر لشكر منصور بسته دست به فتاكى و بىباكى گشادند و تنى چند از سپاه منصور به درجهء شهادت رسيدند و باقى مكسور و مقهور روگردان شدند و امير مبارز الدين هندوكه و امير خداى داد با جمعى كه شيخ منصور را رانده بودند بازخوردند و به يك حملهء مردانه و دستبرد دلاورانه جمله را از پاى درآوردند و سيد عزيز كه روى سپاه سارى و پشت و پناه آن گروه بود نشانهء چند تير كارى شده زخمهاى گران به دو رسيد و خسته جسته خود را به مأمنى رسانيد و اهل خوارى « 30 » كه تابع فرمان او بودند به فغان و زارى گفتند يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ « 31 » و عزيز آن قوم خوار و زبون شده بعد از دو سه روز به آن زخمهاى جانسوز درگذشت و حقيقت آن‌كه سرآمد آن لشكر و جهان پهلوان آن حشر بود و لشكر سارى مانند تير پرتاب آتش پاى شده همچو باد خاك‌پيما روى سوى فرار آوردند . و لشكر منصور بسيارى از آن گروه مغرور به تيغ قهر گذرانيده از سرهاشان منارها ساختند تا نداى فتح به مسامع جهانيان رسيد و صداى نصرت و اقبال از مركز خاك به محيط افلاك برآمد و بقية السيف كه مانده بودند سراسيمه خود را از آن مهلكه بيرون انداختند و به انواع حيل بيشه و جنگل را حصار ساختند .

--> ( 30 ) . نسخه : خوارى ( به جاى اهل خوارى ) ، نسخه : اهل ذل و هوان - شايد كه اهل خوار رى بايد خواند . ( 31 ) . سورة يوسف 88 .